تبليغاتX
شب کج

شب کج

ادبي ، فرهنگي

خون ريزي در بيوه خانه

 

 

 

دراز كشيده بر تخت، سيگار بر لب، از پشت اين پنجره چه چيز را بايد نگاه كنم؟

كدام صدا را بايد بشنوم؟

 مادرم مي گفت: بايد بستري شوي.

آن شب كه سر سفره با پدر و مادرم شام مي خورديم. خواهرم با گلهاي زرد و سفيد در بغل به خانه آمد. ميان چهارچوب در ايستاد و نفس نفس زنان داد زد: ژنرال، ژنرال ازم خواستگاري كرد.

پدر چاقو را از كنار هندوانه برداشت. پرت كرد و خون از كتف خواهرم  تا قوس كمرش پايين آمد.

اسلحه اش را به كمر زد. عموهايم را به خانه آورد و در ميان نقشه هــايي كه بــــراي ژنــرال ها مي ريختند به خدا و پيامبرش هم قسم شدند آنها را بكشند.

همه ي ما را در يك شب كشتند و ما يك شبه صاحب قبرستان خانوادگي شديم. پدر و عموهايم را كنار ساحل با جرثقيل نارنجي و بزرگي دار زدند. عموهايم التماس مي كردند و وقتي جرثقيل داشت بالا مي بردشان، خيس عرق شدند و تشنج كردند. پدرم انگار از همان موقع كه طناب را دور گردنش انداختند مرده بود. آرام بالا رفت و بدون آنكه نرمه بادي بيايد جسدش در هوا تكان خورد. انگار داشت با ما خداحافظي مي كرد كه لكه هاي قهوه اي از پاچه هاي شلوارش همراه با يكي از كفشهايش به زمين افتادند. مادرم جيغ كشان چادر سياهش را روي سرم انداخت تا نگاه نكنم.

وقتي بچه بودم، ژنرال ها پدرم را با قاچاقچيهاي ترياك اشتباه گرفتند و زانوي چپ پدرم را روي عرشه ي كشتي با گلوله سوراخ كردند.

مادرم مي گفت:  قاچاق كار عموهايم بود.

به چهل روز نكشيده آن يكي ژنرال با خواهرم ازدواج كرد. من و مادرم با لباس سياه به عروسي آنها رفتيم.

چهره ي خواهرم بالاي سينه ريزهاي طلا و لباس چين چين نقره دوزي اش      چه قدر بي حركت بود و ناخن هاي كشيده اش چه قـــدر مي درخشيدند. چه قدر خوب بود آن روزها كه خواهرم مرا به جاي عروسك بزرگي كه نداشت بغل      مي كرد و من انگشتهايم را در موهاي سياه و صافش فرو مي كردم.

يك بار به او گفتم، آبجي، بــاهام عروسي مي كني و او به پـــدر گفت و كشيده ي محكمي خوردم و فهميدم همه ي اين حرف ها را بايد پنهان كنم.

مادرم مي گفت: به خاطر دستگيري قاچاق چيها، خوش تيپ بودن و لات و الوات بازي هايش به او ژنرال مي گويند. وگرنه ژنرال نيست، و آخر حرفهايش        مي گفت: يه سرباز عوضي و كثافته.

با سينه ي جلو آمده و شانه هاي پهن و اخمي كه بالاي چشمهايي كه مغرورانه به هيچ كس نگـــاه نمي كرد دست عروس را گرفته بود و روبروي نوازنده هاي عروسي كه تا خرخره ترياك كشيده بودند، شانه هايش را مي لرزاند. زن ژنرال انگار كه بخواهد بت سنگي و زنده اي را نيــــايش كند، دورش مي چرخيد و ژنرال سكه هاي نقره ازجيب درمي آورد و توي هوا مي ريخت. تمام آن شب آستين مادرم را گرفته بودم و انگار چاقويي در گلويم گير كرده بود.

بالاخره عموهايم ژنرال را به شنا دعوت كردند. پاهايش را بستند و هر كدام يك گلوله توي  سينه اش خالي كردند و پدرم چاقو را در چشمهاي سرخ وآبيش فرو كرد و كشان كشان او را توي دريا انداخت.

مادرم مي گفت : بايد بستري بشي، تو خون ديده اي.

آنجا روپوش سفيدها اطرافم حلقه زدند. با لبخند بر شانه هايم زدند و برايم     شانه شانه قرص تجويز كردند. بايــــد مي دانستم اين روپوش سفيدها با ژنرال ها سر و سري دارند. اين ها حرفهام را به آن ها گفتند يا ميكروفني در دندان هام كار گذاشتند تا صداي حرف زدنم را بشنوند.

شب ها به اسكله مي رود و كنار لانه ي مار ماهي ها مي خوابد. حتماً مارها دور گردن و ران هايش  مي پيچند و او مي خندد و غلت مي زند. شايد منتظر است  مار ماهي ها شوهرش را به ساحل بياورند.

روپوش سفيدها به مادرم گفته اند: نوار مغزي اش با همه فرق مي كند.

آرزو مي كنم با لباس نظامي در دريا بميرم تا جسدم را به جاي ژنرال جا بزنم و بعد از پيدا شدنم، زن ژنرال با انگشتهاي استخواني و مهربان مرا در آغوش بگيرد و گريه كند.

پيشاني ام را از سطح چوبي نيمكت بلند كردم. دو دايره ي اشك بر كاشي هاي زير پايم مانده بود. كتابها را زير بغل زدم و دوان دوان از كلاس بيرون رفتم. تنها فهميدم معلم دارد فحش مي دهد و بچه ها سرهاي شان را از پنجره هاي كلاس بيرون آورده اند و برايم هو مي كشند.

از روي ديوار مدرسه بيرون پريدم و دوان دوان كوچه ها و خيابان ها را به سمت اسكله طي كردم. نرسيده به آنجاي ساحل كه تاريك بود لباس هايم را يكي يكي كندم. كتاب هاي مدرسه را بر شن ها پرت كردم و در موج بلندي كه به طرفم    مي آمد شيرجه زدم.

جريان آب مرا بالا برد و پايين كشيد. خواستم نفس بكشم. چند قلپ آب خوردم. فهميدم بدنم دارد گرمايش را از دست مي دهد. به خودم كه آمدم ظهر بود. انگار همان موج بلندي كه درش شيرجه زده بودم مرا به ساحل برگردانده بود.     شقيقه هايم تير مي كشيد. سرم را كه بلند كردم آن زن را ديدم. با چشمهاي درشت و گودش كه آبي مايل به سياه رنگي اطرافش را حلقه كرده بود، نگاهم نكرد. خواست با من بازي كند يا خواست فرار كند. سايه ي دراز پدر و عموهايم را روي موج ها ديدم و يادم آمد زير آب، ناله هاي ژنرال را شنيده ام.

دسته اي پرنده بال كوبان از بالاي سرمان رد شدند.

 در زير آفتاب به دنبالش رفتم. در زير آفتابي كه سفيد بود و عمود بود و جلز و ولز تابيدنش را بر جمجه ام مي شنيدم. مي رفت، انگار مي خواست دور دريا چرخ بزند و عبادتش كند. بر ماسه ها با دست هايي كه هيچ دسته گلي در آن نبود قدم مي زد و از او هيچ ردپايي بر شن ها نبود.

گفتم، نكند ديوانه شده ام خدايا، اما آفتاب كه پايين تر رفت و مايل شد با حيرت تماشايش كردم كه هيچ سايه اي از بدنش بر شن ها نيفتاده.

با خودم گفتم: او كه آن قدر سبك قدم مي زند، اگر سنجاقك يا مگسي به لباس يا موهايش گير كند آن تن سبك را شبيه بخار سياهي به هوا خواهد برد.

باز گفتم: نكند، سنجاقك يا مگسي خدايا.

مادرم مي گفت: انتظار قيافه ي زن را عوض مي كند. لاغرش مي كند و ديدم زن ژنرال چقدر تكيده و لاغر شده و بر ساحل مي رفت. آن قدر رفت و تا خواستم صدايش بزنم صداي ناله ي ژنرال آمد و لب هام به هم چسبيده بود.

شب شده بود . بر ماسه ها نشست. باد، لباس سياه و گشادش را چپ و راست  مي كرد و  او را در هيئت درختي سياه و عزادار بر لب ساحل كه باد تكانش     مي داد، درآورد.     

به پارگي شانه اش نگاه كرديم. انگشت ها را به طرف گردنش برد . دكمه هاي پيراهنش را يكي يكي از بالا به پايين باز كرد. ديگر نتوانستم نگاهش نكنم.

مادرم مي گفت: انتظار قيافه ي زن را عوض مي كند.

من خودم ديدم وقتي پدر و عموهايم نبودند شب ها به تنش خنج مي كشيد و خواهرم گل هاي سفيد و زردش را در بغل مچاله مي كرد و سرش را به لبه ي تخت مي كوبيد.

جلوتر رفتم و سلام دادم.

جواب نداد.

جواب نمي داد.

روبرويش نشستم.

چند لحظــه، مــات به كتف زخمــي و سينه هاش نگاه كردم و حيران، وحشت زده و مطمئن دو چشم درشت و نيلي رنگ نوك پستانهاش ديدم كه خيس بودند و پــــلك مي زدند و به دريا، به دور دست موجها خيره بودند.

دوباره سلام دادم. به يك حركت بلند شد. چشم غره رفت و متوجه شدم به چيزي كه نبايد نگاه مي كردم نگاه كرده ام.

به يك حركت ديگر دستش را به سمت دريا اشاره داد و گفت: برو

بلند شدم و از ترس، طوري كه سعي كردم خودم را در لباس هام پنهان كنم از    آن جا دور شدم. 

باز در دريا شيرجه زدم.

كسي شانه ام را تكان مي دهد وداد مي زند: قرص هات را بخور.

 اما صداي ناله ي ژنرال مي آيد.

عموهايم  طناب هاي سياه را بالاي سرمي چرخانند.

اما چاقو آرام آرام در هوا چرخ مي خورد و دارد به كتف زن ‍‍‍ژنرال نزديك        مي شود.

اما سايه ي دراز پدرم با چاقويي كه در دست دارد به من نزديك مي شود.

 

 

 

 

سهیل زمانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه ي معلق

 

 

مرد و زن روبه روي پنجره ايستاده بودند. دست ها را به شيشه ي پنجره چسباندند و هم زمان به هم ديگر گفتند: نگاه كن، نگاه كن، آن كلاغ نيست كه قارقار كنان از مناره ي مسجد      مي پرد و بال باز مي كند و دورشدنش نقطه ي سياه را در سفيدي آسمان كوچك و كوچك تر مي كند.

مثل هميشه مرد خميازه اي مقابل صورت زن كشيد و گفت: اگر كلاغ نيست پس چيست؟

مثل هميشه زن كه موهاي بلندش را رشته رشته به دهان مي برد، مي جويد و به چهره و پيراهن مرد تف مي كرد، گفت: تمام كلاغ هاي اين منظره يك كلاغ است و آن كلاغ،    كلاغي ست كه روزي دختر گدايي بود. پيچيده در چادر سياه كه دست لاغرش از چاك چادر سياه بيرون بود و به ديوار مسجد تكيه داده بود و عابري به جاي پول، نوك پر سياهي را در دهانش فرو كرد و يك هفته بعد زن گدا پر را بلعيده بود. دهانش رو به بيرون كشيده شد و سخت شد و استخواني شد و چادر سياه پوسيده اش بال هاي نيرومندش شدند كه تنش را از زمين بلند كرد و پرواز داد و خرده سكه هاي طلاييش را در پنجه هاش نتوانست بفشارد و حالا دارد از پنجره ي خانه ما، از شهر، دور مي شود و آن كلاغ من هستم.

مرد گفت: مي تواني چهره ي مرد عابر را به ياد بياوري؟

زن به چهره ي مرد نگاه كرد. سرش را خم كرد. موهاي انبوهش چهره اش را پوشاند و صداي گريه اتاق را انباشت.

مرد گفت:آن كلاغ نيست. كلاغ نبود. او من بودم كه از گلدسته ي مناره با بال هاي سياه و نيرومند پشت ديوارهاي شهر مي رفت. رفت تا خودش را در تاريك ترين شكاف ديوار پنهان كند.

زن و مرد نفس هايشان را بيرون دادند و گفتند: كاش مي توانستيم از گذشته ها حرف نزنيم.

به چشم هاي مات هم خيره شدند. دست ها را در گردن هم حلقه كردند و گفتند: اصلا ما چرا به پنجره نگاه مي كنيم.

توده اي كلاغ از پشت پنجره به آن ها نگاه مي كرد.

                      

 

 

 

سهیل زمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:24  توسط سهیل زمانی  | 

 

داستان هایی از سهیل زمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:21  توسط سهیل زمانی  | 

 

جنگل و شب کج

 

 

 

می گفت: در عصریک روز سرد، کلاغی در آسمان ابری بالای سرم چرخ خورد. آرام پائین آمد.نیزه ام را به سویش پرت کردم، اما نیزه و کلاغ به درون ابرهای غلیظ رفتند و پایین نیامدند. از پنهان شدن تنها سلاحم، به درون ابرها خیره شدم. گرسنه بودم و رویای گوشت  نیم پز شکار با آتشی که برمی افروختم، همراه با دود مست کننده ی کباب، گرفتارم کرده بود. در ابر بالای سرم سوراخی درست شد. پرنده بود که به سویم می آمد. انگار موجودی اهلی و گرسنه بر شانه ام نشست. تکه ای نان به منقار داشت و می خواست در دهانم بگذاردش. به آرامی لب هایم را برای بوسیدن گردنش نزدیک بردم، اما با وسوسه ای بی دلیل، گردنش را لای دندان هایم گرفتم. فشار دادم، تا جیغ های پرنده آرام آرام در هوا محو شد و جسدش روبروی پاهایم افتاد.

همان وقت از دوردست هیکل پهن و حیوانیِ خودم را دیدم که نیزه ای را به سویم نشان  گرفته بود و نزدیک می آمد. وقتی مقابل خودم ایستادم، چشم هایم خیس بودند. با یک دست نیزه را به چشمم چسباند و با ضربه ی فلزی سرد، شکمم را از ناف تا زیر دنده ها شکافت. دست هایم را به درختی پیر بست و پرنده را در حفره ی شکمم فرو کرد. عجولانه با الیاف درخت و پیچک هایش، پارگی را بخیه کرد. می خندید و انگار میله ای آهنی در سینه ام فرو  می کردند. نان را از زمین برداشت، در جیبش نهاد و با چشم هایی که قرمز شده بودند،     قه قهه زنان از کنارم دور شد.

شکمم باد کرده بود و چند پر سیاه و نرم از لای بخیه ها بیرون زده بودند. خون ریزی داشتم. تلاش کردم بی آن که بخیه ها پاره شوند، پرها را بیرون بکشم، اما در یک لحظه،دو بال زنده  مثل سایه ای غلیظ از شکمم بیرون آمد. زمین جاذبه اش را از دست می داد و داشتم پرواز می کردم. چون بال ها از شکمم روییده بودند در هوا طاق باز شدم. تنها می توانستم آسمان ابرآلود را نگاه کنم، پس چشم چشم کردم تا نیزه ام را لای ابرها پیدا کنم. برای آن که با درختی بلند یا  کوه ارغوانی تصادف نکنم، گاهی گردنم را کج می کردم و سطح رازآلود جنگل را نگاه می کردم. در زیر ابرهای سرد پرواز می کردم و دنبال نیزه ام می گشتم که یک دفعه نگران خودم شدم. با آن چشم های خیس کجا رفته بودم. آیا من او هستم، یا اویی که رفت من بودم؟.

به بالای خانه ام رسیدم. وحشت ناک بود. آن پایین، کسی که زخمی ام کرده بود، داشت مرا به درختی می بست. نیزه را در اندامش فرو می کرد و نعره می کشید:  پدرم بود، کلاغ پدرم بود.

سرم را به تنه ی درخت می کوبیدم. بال هایم را در هوا باز کردم و با دو دست بر سرم کوبیدم. نفسی عمیق کشیدم و فریاد کشان پایین رفتم. خودم را از موها چنگ زدم و به بالا پرواز کردم. او دو نیزه را به سویمان نشان گرفت. از صدای صفیر فولادی شان فهمیدم آن ها را پرتاب کرده است. اما همان وقت، قدش بلند و بلندتر شد تا از درخت ها آن قدر بالاتر آمد که به من و جسد سوراخ سوراخ شده ی خودم که در دست هایم مانده بود، رسید. نگاه مهربانی به بال هایم انداخت و گفت: بال های پدرم روی شکمت چه قدر قشنگ اند.

از ترس در هوا فلج شده بودم. بال ها بیرون از اراده ام در هوا تکان می خوردند.پس به سوی قبرستان، پرواز کردم. از بالای درخت ها که می گذشتم، مردی را با بال هایی براق دیدم که برجسد پرنده ای به اندازه ی طاووس لاغری ایستاده بود و داشت سیگار می کشید. نفس عمیقی کشیدم و مقابلش  فرود آمدم.

فریاد زدم: روی خانه ی من کاری داشتی؟

با تعجب، پرنده ی مرده را نشانم داد. به بال های روی شکمم خیره شد وبا لب های کج و معوجش خندید.

گفتم: اگر نروی...

هنوز حرفم تمام نشده بود که با نیزه ای به شکل منقار بلند پرنده ای فولادی به سمتم نشانه گرفت و داد کشید: قار، قار، قار، قار، قار.

در همان لحظه پرواز کردم و به سوی قبرستان بال زدم. کنار قبری کهنه و ارغوانی فرود آمدم. زمین را گود کردم. با انگشت هایم بخیه ها را چاک دادم و کلاغ زنده را بیرون کشیدم.    بال هایش را کج کردم و در گودی انداختمش. رویش خاک ریختم وبا شکمی چاک خورده و گرسنه به دنبال نیزه ام در ابرها به آسمان ارغوانی خیره شدم.

می گویند، روزی پرنده های سیاه، دخترلاغر و زیبایی را دزدیدند. لباس هایش را به منقار گرفتند و او را بر کوهی دور بردند. دریک شب طوفانی، باد بال بعضی کلاغ ها را شکست. آن ها کنار دختر پناه گرفتند و دختر زن شد. باردار شد و در یک شب بارانی، سه تخم سفید نهاد. وقتی کلاغ ها با منقارهای شان تخم ها را شکستند، سه جنین نر دیدند که قرار بود   نگاه بان پرواز کلاغ ها باشند.

سال ها بعد یکی از آن ها در عصر یک روز بهاری، نیزه ای را به سمت کلاغی که تکه نانی به منقار داشت، پرت کرد. دو نگه بان دیگر، سعی کردند از او انتقام بگیرند اما نتوانستند. هشت ماه بعد، در عصر ابری آبان ماه، کلاغ بسیار بزرگی در آسمان بالای سرش چرخ خورد. بهترین پر خود را به پایین پرت کرد. پر با شدت نیزه ای سنگین و عمودی پایین آمد. از جمجمه، مغز، سقف دهان، زبان و لثه هایش گذشت و از زیر فکش بیرون زد.    پرنده ها او را به منقار گرفتند و بالا بردند. و انگار جسد او برای همیشه در کنار نیزه اش، میان ابرها دفن است.

 

 

 

 

 

سهیل زمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:13  توسط سهیل زمانی  | 

 

 

 

آری دشت آری

 

 

 

از پشت شيشه، ماه مانند ديگي يخ زده در آسمان معلق بود. باد سرد و ترش از لاي قاب پنجره داخل مي آمد و لامپ آويزان را تكان مي داد. اتاق نيمه روشن بود.

زن چهره اي استخواني داشت و گلبرگ هاي گل زردي كه در زلفش فرو كرده بود بر شكم برجسته اش افتاده بودند. پشت مردش نشسته بود. زير لب ترانه اي قديمي زمزمه مي كرد و با سوزن هاي فولاد و جوهر كم رنگي كه از گياهان گوشت خوار دشت گرفته بود، نقش گوسفندي را بر كمر مرد خال كوبي مي كرد.

هنگام غروب زن با لحني به يادماندني گفت: تمام شد.

آنقدر نقش خال كوبي واقعي بود كه صداي ناله ي گوسفندي اتاق را انباشت و مرد لبخند زد.

زن پرسيد: هنوز گرسنه اي؟.

در يك لحظه اشك دو چشم مرد را خيس كرد و گفت: ها.

همان طور كه عكس ها در تاريك خانه ها چاپ مي شوند، نقش گوسفند زنده زير پوست مرد ظاهر شد. كمر مرد مانند آينه اي جادويي يا صفحه ي تلويزيوني سياه سفيد شده بود. مرد  چشم هايش را بسته بود و عرق و اشك با چهره اش مي آميختند و جاري مي شدند.

زن نوك سوزن را در كمر مرد فرو كرد. به آرامي پوستش را از پايين گردن تا قوس كمر شكافت و بره اي سفيد و خوني بيرون افتاد. بر پا ايستاد و پيش از آنكه مرد با چاقو زمينش بزند، با پرش هايي بلند خيز زد، شيشه را شكست و شتابان از پنجره در دشت پريد و از خانه دور شد.

زن تار موي سياهش را از سوراخ سوزن رد كرد و گريه كنان كمر مرد را بخيه زد.

مرد به سوي زن برگشت. به شكم فرو رفته اش دست ماليد و نعره كشيد: گرسنه ام.

زن انگشت هاي گره شده ي مرد را ديد كه دارند به سوي چهره اش هوا را مي شكافند و   گونه ي زن شكافته شد.

مرد به سوي پنجره رفت. در دشت سه گوسفند لاغر بر دو پا بلند شده بودند و به سوي   درخت هاي بلوط پيش مي رفتند. سيگار بر لب نهاد و دود را مانند بره اي معلق در هوا فوت كرد. اما زن در اتاق نبود. با لباس سياه و شكم برجسته اش داشت چهاردست و پا      مي دويد و به سوي درخت هاي بلوط پيش مي رفت.

مرد پنجره را باز كرد و داد زد : كجا؟ كي برميگردي؟.

زن سرش را چرخاند و ناله كرد: بَع، بَعَعَه، بَعَعَعَه،  بَعَه، بَعَعَعَه...

سه روز گذشت و زن نيامد. مرد از فرط گرسنگي قلوه سنگ بزرگي به شكم مي بست و    مي خوابيد. سيگارهايش را در هوا فوت مي كرد و با چشم هايي خيس كابوس مي ديد.

شب اول خواب ديد که گوسفند هايي سياه با دندان هاي تيز و پوزه هايي گشاد از گوشه هاي پنجره سرك مي كشیدند و به خط سياه بخيه هاي كمرش خيره مي شدند. كابوس شب دوم را نتوانست به ياد بياورد. در شب سوم خواب ديد، گياه هاي دشت تا از زمين جوانه زدند، سر در خاك فرو كردند و جنين هاي لخت و زيبايي، بند ناف هاي بلندشان را در تاريكي دشت كورمال كورمال دنبال مي كردند تا به شكم مادران شان در پشت درخت هاي بلوط برگردند.

شب چهارم زن با نوزادي در آغوش به خانه بازگشت. ميان چارچوب در ايستاد، اما كوچك تر از هميشه به نظر مي رسيد.

مرد سفره ي كوچك را پهن كرد. زن نوزاد عريان را رو به روي مرد نهاد و نشست. برق حركت چاقو چشم هاي شان را تنگ كرد. آن ها پلك هاي شان را بر هم نهادند و مشغول خوردن شدند. صدای جویدن و قورت دادن غضروف و گوشت، در زیر دندان ها و لای زبان زن و مرد، هم آهنگ آن ترانه ی قدیمی بود. باد مي وزيد و ناله ي بره اي از دوردست، از پشت درخت هاي سُرمه اي شنيده مي شد.                             

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:6  توسط سهیل زمانی  |